تبليغاتX
سرد است خانه من

سرد است خانه من

آری رفت ولی !! هنوز قلبم برای اوست........

 

 

 

قايقي خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از اين خاك غريب 

 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق

 
قهرمانان را بيدار كند ……


پشت درياها شهري است 


 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است


 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند


پشت دريا ها شهري است


 قايقي بايد ساخت

 

از همه دلگیر ام ........ بدون تو ..............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت6:9 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 
 
 

 
 
 
باز شب شد و دلم هوای تو کرده

گونه هایم را گفتم تا

هوس انگشتانت  نکنه

لب هایم را بستم تا

از نبودن بوسه هایت دق مرگ نشه

...
چشمایم را فقط به در دوختم

که اگه خودت نمی آیی

یادت در بزنه و گوشهء دلم جا خوش کنه

دیوانه نشدم ؛ فقط کمی عاشقم

ببخش اگر دلتنگتــم

در این هوای تنهایی ؛ به یادت

روشن میکنم شمع های همیشه گریان را

از آنهایی که تو دوست داشتی...!

سه شاخه گل یاسمن که به

نشانهء عاشقی به دلم هدیه دادی

را میگذارم درگلدانِ وسط میزی که

اولین بوسه را مهمانم کردی

با هزار خاطرهء قشنگ زل میزنم

به اینهمه زیبایی که برایم جا گذاشتی

نیستی ببینی دلتنگی هایم

به امید پروازی دوباره برای نزدیک شدن

به قلب همیشه مهربانت

خودم را به خواب میسپارم

تا شاید خاطرات با هم بودنمان

در یک رویــــای مجــازی با

حقیقت همخـــانه شود

دلتنگتـــــــم عشـــــق مـــن ♥
.
.
قیس

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/21ساعت2:14 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

دلم برایت تنگ شده است

زیاد خواستنی هستی یا شاید من زیاد میخواهمت نمیدانم

اما دست خودم نبود که دیگر بعد ازتو نتوانستم بخندم

این روزها باز بسیاردلم گرفته است از بابت نبودنت یا نداشتن ات نیست

این یک نوع حس است که بعد از گفتن خدا حافظ و رفتن ات است

با وجود اینکه خیالت همیشه مانند سایه با من است

حالا که تنها هستم ودلم جز تو کسی دیگر را نمیخواهد

دردهایم را در دل شکسته ام مخفی میکنم

ازخاطره های تلخ دل تنگم میدانی پس صبر میکنم هر کجا باشی

من استم و یادت .... نامت .... خیالت ......رویاهایت..... تنهایی هایت و ..........

قیس

+نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت3:59 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

حالا وقتش است که من باید بروم میروم ومانع رفتن من مشو

چاره ی جز رفتن ندارم

مگر برایم نگو که پیش تو بمانم

و میخواهم تو هم از من دل برکنی و راه ی بهتر انتخاب کنی

هر چیز که در بین من و تو بود حالی از بین رفت

و به آخررسیده است به جز اینکه رفتن چاره ی دیگر ندارم .

و من میخواهم دور بروم دور دور ها که دیگر این زندگی با سر نوشتم بازی نکند

و من خوب میدانم که آخر این عشق و محبت از دل هر دوی ما پاک میشود

و به ابد یک دیگر را فراموش میکنیم

  برای من فراموش ناشدنی است همان روزی که من و تو به هم دل داده بودیم

و عاشق همدیگر بودیم در گلدان های دل یکدیگر ریشه دوانده بودیم

مگر حالی میخندم و میگویم که ما چقدر ساده بودیم

خدایا بیاد دارم و فراموش نمیکنم

او روز های را که مانند کبوتران خوش خوان در دشت و بیابان دلم آماده ی پرواز بود

و پر میزد مگر امروز همه غم و غصه ها را در بغل گرفته و در گوشه ی نشسته ام

امکان دارد که شاید همی لحظه های آخر دیدار ما باشد شاید هیچ وقت همدیگر را نبینیم

  شاید هم همین گناه ی کوچک اشتباه ی ساده گی ما بود

 که به همدیگر دل بسته کرده بودیم

فکر کنم خداوند در کتاب تقدیر . جدایی من و ترا درج کرده است

پس خدا نگهدارت عزیز

 

قیس (.....)

+نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت5:42 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

ای کاش

با تو هیچ آشنا نمیشدم

 

رفتی و قلبم را با خود بردی ........

+نوشته شده در دوشنبه 1390/06/14ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

 

دل ز سودای دو چشم

دل ز سودای دو چشم تـــــو به میخانـــه کند رقص

لعل می گون تـــــو در گرمی پیمانه کنــــــد رقص

محتسب هـــر چه کنی منع از ین بــــادهء نابـــــــم

که از این بیخود و هوشیار چو دیوانه کنـــد رقص

نیست بنیاد ریـــا غیـــر فـــــریب و ســـالـــــــوس

آمــــــد عشق و به پیوست و به پیمانه کنـــد رقص

 

Qais

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت9:57 قبل از ظهرتوسط قیس داور | |


حالا سه روز میشود از سفر آمد سونیا عزیزم
و این ترانه که احمد ظاهر هم خوانده است تقدیم او میکنم
خودت میدانی وقتی با تو صحبت میکنم دیگه همه چیز یادم میرود
این همه حرف های دلم است فقط برای تو



خبر آورده اند آمده یی

از سفر بعد روز های دراز

باز هم دل هوای عشق تو کرد

چون کبوتر که می کند پرواز


از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی


قلم آرزو به لوح بلند


نقش دیگر به یادگار کشید

دل من مرده بود از غم تو

بس که یک عمر انتظار کشید


از سفر خوش آمدی

از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی


خبر آورده اند آمده یی

از سفر بعد سالهای دراز

باز هم دل هوای عشق تو کرد


چون کبوتر که می کند پرواز


ا
ز سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی


تو که رفتی و ترک من کردی

با چه پایی به دیدنت آیم


ای که با دیگران هنوز هم دوستی

بی تو من سالهاست تنهایم


از سفر خوش آمدی

از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی


همیشه خوش باشی سونیا عزیزم

+نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

واه که افلاین مسجت آمد ٬٬٬ نمی دانم چقدر خوش هستم
سونیا عزیزم امروز از خود بیخود هستم فردا هم روز تولدت هست
باور کن روز هاست که جملات زیبا را برا این روز نگهداشتم
ولی حالا که آن روز و آن لحظه نزدیک شده هیچ حرفی در زهنم نمی گنجد
خیلی ساده و دست خالی میگویم تولد تولد  تولدت مبارک سونیا عزیزم....
زنده گی خوش و پر از کامیابی ها برایت ارزو دارم .
تولد خودم را جشن نگرفتم فردا جشن تولد خودم را با تو یکجا میسازم
و دیگر فکر میکنم با تو  یکجا درین دنیا آمده ام و میخواهم همیش
همرایت باشم ............. چون میدانم بعد خدا همه هر چه هست  توئی

میخواستم همه اینها را برایت آفلاین مسج بگذارم ولی میخواهم که
بدانی و آگاه باشی درین مدت روز نبود ٬ ساعت نبود و حتی لحظه نبود که
 آن جوک ها و خنده های دل انگیزت را با خود زمزه نکنم 
نمی دانم که بعد این روز ها چطور و از کجا صحبت را همرایت شروع کنم
امید که همان سونیا جان باشی و مثل همیش خنده ها را به من یاد بدهی

و حالا رشته که من و تو داریم
خیلی بهم نزدیک شده
و در آینده نزدیک خواهم گفت که دیگر تنها دوستت نمی خواهم باشم

در زیر متن زیبای هست بخوان که عشق و دیوانگی باهم چه ربط دارند

 

 

دیوانگی و عشــــــق

دیوانگی و عشق

زمان های قدیم
٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود.

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.


ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل چشم بستن!


دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می بندم!


چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد
٬‌ همه قبول کردند.


دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد:

یک٬ دو٬ سه٬ !

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.


نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.


خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.


اصالت به میان ابر ها رفت.


هوس به مرکز زمین راه افتاد.


دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت
٬ به اعماق دریا رفت.


طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.


حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.


آرام آرام همه قایم شده بودند و


دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه
٬ هفتادو چهار٬


اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.


تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.


دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد
٬ که عشق رفت

وسط یک دسته گل رز آرام نشت.


دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام


همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.


بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.


دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و

آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.


دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند

و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.


صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی

 صورتش گرفته بود

و از بین انگشتانش خون می ریخت.


شاخهء درخت
٬ چشمان عشق را کور کرده بود.


دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت


حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟


عشق جواب داد: مهم نیست دوست من
٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬

فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.


همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.


و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به

احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

 

kojaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa asti azara

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/19ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

 

 

 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد:

فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي همیشه

 

سونیا عزیز این متن را که خواندم خیلی خوشم آمد

این را بخوانی هتمن...

 چقدر خوش هستم .. واه ..

 این روز ها خیلی طول میکشد .. بیا پلز بیا دیگه 

ساری نات

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/19ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |

 

سونیا عزیزم ۵ روز دیگر به وعده ات مانده

و من در یاد دیدار تو ..ام...

 

تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی

من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

در مسیرت جان فشانم گل بکارم تا بیایی

 

 

بای

+نوشته شده در سه شنبه 1390/05/18ساعت5:57 بعد از ظهرتوسط قیس داور | |